ما و رضا جون!(امیر خانی)
ایراد دوم:اصالتا من و امیرخانی اصلا با هم قابل جمع نیستیم به همون دلیلی که در ایراد یک گفتم ما کجا و امیر خانی کجا باز هم اینقدر بدم میاد از این بسیجی ها یا این لاییک ها یا... که تا زرتی به زورتی می خوره سریع مدعی عموم میشن و میگن امیر خانی تو که از ما بودی این حرف چی بود زدی یا میگن ((امیر خانی نویسنده روشنفکر))یا((امیر خانی نویسنده بسیجی))! برادر من خواهر من ما مال امیر خانی می تونیم باشیم نه اون مال ما باید حرف هاش را گوش کنیم اگر بنظر درست رسید ما میشیم مال جریان فکری امیرخانی و اگرنه خوب قبولش نمی کنیم دلیلی نداره اون را با معیار های خودمون بسنجیم که بعد از اون متوقع باشیم امیرخانی نه چپه نه راسته نه بالاٍ نه پایینیٍ بلکه فقط در فقط امیرخانیه
پس عنوان به این صورت اصلاح شد جناب اقای امیرخانی که ما بد جور نوکرشیم و اون اصلا مارا نمی شناسد!
حدودا سال دوم راهنمایی بود نمی دونم شایدم اول مدام مجله استعداد های درخشان مرحوم تو هر شماره اسمی از رضا امیرخانی میبرد که ظاهرا اون موقع رییس انجمن قلم ایران هم بوده ما هم توی ذهنمون با یه ته ریش مدیر پسند و یه تسبح که با این سن نسبتا کم هم باید همیشه در دستش باشه تا بتونه بره تو اداره و البته یه پیرهن گشاد(حتما باید گشاد ودٍ مده باشه تا تیپش کامل بشه) که یقه ولایتی داره و انداخته روی شلوار پارچه ای تصورش می کردیم دروغ چرا؟اون موقع ها هیچ وقت دوست نداشتم کتاباش را بخونم چون شنیده بودم کتاباش در مورد جنگه(که بعدا فهمیدم فقط ارمیاش مستقیما در مورد جنگه هرچند که در از به و بیوتن هم گریز های به موضوع دفاع مقدس دارد) خلاصه توی ذهنم موفقیت کتاباش را به خاطر دولتی بودنش می دونستم نه به خاطر استعدادش در نویسندگی که بعدا فهمیدم دولتی بودنش به خاطر استعدادش بود نه بر عکس
چند ماه شایدم یک سال بود اژه ای رفته بود خیلی دلم براش تنگ شده بود یک روز یکی از رفقای اهل حال یه متن پرینت شده بم داد به نام((استعداد های درخشان قطعه چند ردیف چند؟)) ما هم با اخ و پوف و تو روی درباستی ازش گرفتم ولی همین که ۳ خطشو خوندم نتونستم ولش کنم تا اینکه تمومش کردم بلا فاصله یه بار دیگه هم شروع کردم به خوندن چه قدر حال کردم این همون متنی بود که بعد ها بار ها و بار ها خوندم و هر دفعه به قدر نوستالژیک بود برام که اشک ریختم هنگام خواندنش
تابستون همون سال بر حسب ۵-۶تا اتفاق که احتمال به وقوع پیوستن هر کدومشون کم از ۵ درصد بود (که مطمئنا مجبورم روزی در موردش مفصل بنویسم) دوستی را دیدم که من را ترقیب کرد به خوندن کتای حضرتش ارمیا را به همراه بیوتن گرفتم خوب یادمه اون شب شب قدر بود تا صبح بیدار موندم وارمیا را تموم کردم اون موقع خیلی خوشم نیومد یعنی خیلی ارمیا کلافم کرده بود گذشت در کم از یک سال همه ی کتاباش را خوندم بعد دوباره رفتم سراغ ارمیا این بار موقع خوندنش واقعا اشک ریختم اون هم منی که به قول یارو گفتنی توپ نمی لرزوندم
خلاصه این ها همه را نوشتم که بگم این روزا بدون خوندن اثار امیرخانی سخت می گذرد و ما همه منتظر قیداریم
هول هولکی تموم شد نه؟ چه کنم کار دارم!!