من همه ی کتب امیرخانی را به جز داستان سیستان و نصف سرلوحه ها خوندم در اون بخش از سر لوحه ها که خوندم به دو نکته خیلی جالب  دست یافتم یکی را که خودم بعدا برای خودش میل میکنم اما مطلب ثانی سٍکند!(این هم از وصله پینه مدرنیسم و فرهنگ اسلامی یا بهتر بگم الگوی اسلامی...)مربوط میشه به یکی از نوشته هاش که در نقد ارکستر شبانه چوب ها بود در آنجا دیدم که چه زیبا خرده گرفته بود بر نویسنده که اساسا جامعه ای که تو به تصویر کشیدی جامعه غربی نیست بل که جامعه شهری وطنی دقیقا مشابه جامعه سنگ صبور است(نمی دونم چرا دوست دارم بنویسم صنگ سبور!) و اون پانسیون به تصویر کشیده شده استیجاری دقیقا حکم همان خانه مدور با اتاق های اجاره ای کتاب صادق چوبک را دارد(البته من خودم به شخصه این کتاب را نه خواندم)اما طرفه این جاست که فضای کتاب بیوتن دقیقا همین فضاست

    من در مصاحبه ای خود  رضا امیرخانی(به قول دولتی:از این به بعد آن را برای سهولت در گفتار رضا می نامیم!)انجام داده بود خواندم که هدف ایشون از این رمان نشان دادن اهمیت پول در زندگی غربی یا بهتر بگیم زندگی یانکی ها ست (چون به شخصه معتقدم که با زندگی غربی متفاوته)لمل من هم باید بگم که رضا در بیوتن اصلا زندگی غربی را به تصویر نکشید بل که زندگی به القوه ایرانی هایی را که با جرقه ای مثل خروج از ایران بالفعل شده بود نشان داد یعنی اعماق وجود تمام افراد غرب زده وطن را برسی کرده بودی و خواسته هاشون را به الفعل کرد و نتیجش را نشون داد که این دقیقا در اپارتمان های اونا که تقریبا همه ی شخصیت های داستان درش زندگی و میکردن و مثال کوچکی از روابط روستایی چون من نمی تونم بگم شهری عین خونه سنگ صبور به خاطر اینکه به نظر من اون ییه نمونه از روابط روستایی تازه نه روابط روستا های جدید بل که روابط فئودالیسم مطرح بود و خشی هم حکم فئودال را داشت زیرا تنها در خانه ای به مراتب بهتر زندگی می کرد و مردم را به شکل کیف ژول میدید. شایدم بشه گفت حاج عبدل الغنی هم به نوعی خان بزرگ بود که با رعایا زندگی نمی کرد ولی تصمیماتش برزندگی همه آن ها تاثیر میگذاشت

  در نگاه بلند تر باید بگم که بیوتن با اینکه بدون هیچ بزرگنمایی ای یکی از بهترین نوشته های اجتماعی معاصره اساسا رمان نیست بل که سفر نامه ای که در قالب مقاله اجتماعی ریخته شده و اندکی هم به اون رنگ داستان زده اند

در اخر باید بگم جناب امیر خانی عزیز شما که لالایی بلدی و برای کتاب مردم به این قشنگی نقد می نویسی چرا مهد کودک نمی زنی

   پس نوشت:چندی پیش دایی مادرم به همراه پسرش به ایران امده بودند (حالا بماند که قرار بود همون روز برم تهران که امیرخانی را ببینم در نمایشگاه کتاب که در بین دوراهی انهایه پی فامیلی را به تن زدم)پسرش اولین بار بود که ایران را میدید (البته در ۴سالگی هم امده بود) ما هم به هزار بدبختی یکم باش گپ زدیم و همون طور که قابل پیش بینی  سریع بحث را رسوندم به کنجکاوی های وطنی من جمله بار و کازینو بم گفت که در بار نه ساعته و نه پنجره سخت اندیش ناک شدم گفتم هم من و هم امیرخانی ایرا می دونیم من همون لحظه ریختمش دور و اصلا فکر نمیکردم مهم باشه ولی اون باش چه کار کرد؟ تبدیلش  کرد به یه نماد برا کتابش

علی دلاور